آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

بازلایت یر

یه روز رفته بودیم اسباب بازی فروشی و آبتین داشت با دقت اسباب بازیها رو نگاه می کرد تا از بینشون انتخاب کنه که یهو گفت من " بازلایت تر " رو می خوام . تا اون لحظه با اینکه چندین بار با آتین فیلم " داستان اسباب بازیها" رو دیده بودم اما هیچوقت به اسم این کوچولو دقت نکرده بودم. خوب دیگه آبتینه و سر شار از دقت و ریز بینی ...
5 اسفند 1393

ست مردونه پسرم

اینم ست مردونه عشقم که برا عیدش از تهران خریدیم . البته شلوارش تو عکس معلوم نیست البته منم یه کفش دقیقا مثل کفش آبتین خریدم تا  با عشقم ست بشیم ...
5 اسفند 1393

سرزمین عجایب

یه روز بعد از ظهر با مادرجون و آبتین رفتیم سرزمین عجایب و تقریبا 4 ساعت اونجا موندیم و تو این 4 ساعت آبتین همه بازیهایی رو که دوست داشت انجام داد و حتی بعضیهاشونو مثل موتور  و ماشین سواری رو چند بار. و بعد از 4 ساعت دیگه بازی نمونده بود که آبتین بخواد. پسرم امیدوارم همیشه شاد باشی و مادرجون ممنون که مثل همیشه برامون وقت گذاشتی اینحا جاده ای بود که آبتین از موتور سواری و ماشین سواری توش خیلی لذت می برد ا اینم بولینگ که به در خواست آبتین رفتیم قسمت بزرگسالان . و با اولین ضربه آبتین کلی تو پ براش اومد و نزدیک 10 دقیقه با توپهای جایزش بازی می کرد اینم بادکنک هلیمی آبتین که خیلی دوستش داشت ...
5 اسفند 1393

آبتین و دوستاش

هفته قبل من و آبتین  و مادر جون به همراه دایی جون و خاله نسترن رفتیم تهران خونه دایی جون خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت البته خاله نسترن که برا کارهای پروژش اومده بود زود برگشت اما ما یک هفته موندیم و حسابی دایی جون رو زحمت دادیم. به آبتین که بصورت ویژه خوش گذشت . دلش بو.د کلا دیگه خونه دایی بمونیم. کلی خرید کردیم و آبتین هم تو سرزمین عجایب کلی بازی کرد. یه روزم رفتیم خونه خاله من که امیر علی پسر پسرخاله من و سام اونجا بودن که اون روز هم آبتین با دوستهاش که هر سه هم سن هم بودند کلی بازی کرد و خوش گذروند هر کاری کردم نتونستم از این سه تا وروجک یه عکس درست حسابی بگیرم هر دفعه یکیشون ادا در می اورد   ...
5 اسفند 1393

پارک معلم

یه روز بعد از ظهر که هوا آفتابی و گرم بود با مادرجون و آبتین رفتیم بیرون اول دور دریاچه ماهی کلی اسکیت بازی کردیم و بعدش اومدیم پارک معلم. به همه ، مخصوصا آبتین خیلیییی خوش گذشت بهم گفت می خوام سوار تا ب بشم . گفتم آبتین جون نوشته 6 سال به بالا و چون تند می چرخه ممکنه بیفتی . آروم اومد در گوشم و گفت منم دیگه بزرگ شدم می تونم. منم به خواستش احترام گذاشتم و تاب سواری. خیلی کیف داد   ...
5 اسفند 1393

مسابقه نقاشی

امسال آبتین طلا تو مسابقه نقاشی اداره خاله نسترن که به مناسبت دهه فجر برگزار شده بود شرکت کرد. یه نقاشی خوشگل کشید که طرحش هم خودش داد. و در جشن دهه فجر به برندگان جایزه دادن و پسر منم مثل یه مرد رفت جلو ، دست داد و جایزشو گرفت. حیف که عکسها خیلی با کیفیت نشد اما بعنوان یارگاری بدک نیست. خیلی لحظه قشنگیه وقتی حس می کنی نفست بزرگ شده . امیدوارم خدا پشت و پناهت باشه پسر گلم و کمکت کنه تا پله های ترقی رو طی کنی.آمین ...
5 اسفند 1393

کافی شاپ

به در خواست آبتین یه عصر با خاله نسترن تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ . البته مد نظر آبتین کافی شاپ رنگین کمان بود که متاسفانه اونروز تعطیل بود . خلاصه شروع به گشتن کردیم تا یه کافی شاپ خوب پیدا کنیم. کافی شاپ گیلاس که قبلا بازم با آبتین رفته بودیم هم جمع کرده بود . رفتیم کافی شاپ کلاه قرمزی . تا از پله ها بالا رفتیم آبتین گفت اینجا بوی بد می یاد من نمی خوام . بوی قلیون میوه ای از طبقه پایین می اومد . خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم کافی شاپ دریا. جای همه خالی. البته بعدشم بازم به اصرار آبتین رفتیم پانیذ  و مراسم پیتزا خورون ...
21 بهمن 1393

مسابقه نقاشی

اینم نقاشی آبتین که آماده کرده برای شرکت در مسابقه نقاشی اداره خالش به مناسبت دهه فجر ...
21 بهمن 1393